
حاضرم عاشق همه چیز بمانم حتی اگر عاشقی مطرود باشم .
حاضرم دستانم را حصاری بر دور سرم کنم حتی اگر بدانم سری نخواهد ماند .
حاضرم تمام خط قرمزها را بردارم حتی اگر بدانم بدون خط ها راه را گم خواهم کرد.
حاضرم با آزادی بمیرم حتی اگر بدانم آزادی پشیزی هم نمی ارزد.
حاضرم ...........
و خداوند انسان را در شش روز آفرید و در روز هفتم به کرده خود نگاه کرد .........
در روز اول خداوند روشنایی را آفرید و اینگونه روز از شب جدا شد و سپس روز دوم آسمان و اقیانوسها را پدید آورد و روز سوم خداوند آبها را در یک جا جمع کرد تا خشکی پدید آمد و سپس خداوند فرمودند که تمامی نباتات و گیاهان دانه دار و درختان میوه برویند پس همین طور شد . روز چهارم خدا دو روشنایی (خورشید و ماه) را که یکی برای حکومت بر روز ودیگری برای حکومت بر شب که زمین را روشن کنند و ستارگان را نیز پدید آورد. روز پنجم خدا آبها را پر از موجودات کرد و پرندگان را آفرید وسپس حیوانات اهلی و وحشی و خزندگان را پدید آورد و اما روز ششم ، خدا انسان را آافرید تا بر آنها حکومت کند .
و خداوند با تعجب و حسرت بر این انسانها نگاه کرد ... آنها به جای تعظیم در مقابل عظمت این آفریده ها و تواضع در مقابل آسمان و دریا و خورشید و ماه هم نوعان خود را پرستیدند و به جای تعظیم به شکوه و جلال طبیعت بر نادانی خود تکیه کردند .
خداوند انگشت به دهان بر این انسانها نگریست ... که چه آفرید و چه شد ! آبها و موجودات دیگر را برای خدمت به انسان آفرید و انسان برده همه چیزهایی شد که زیر پایش گذاشته شده بود .
و خداوند به کار خود شک کرد ...
آیا این هدف از سفر آفرینش بود ؟! و انسانها به خود مغرورانه لقب اشرف مخلوقات را دادند و خداوند باز تعجب زده نگریست ... خداوند از کرده خود پشیمان شد وقتی دید انسانها با هم در آمیختند و خانواده تشکیل دادند ، سپس خانواده ها قبیله شدند ، قبیله ها گسترش پیدا کردند تا تبدیل به تمدن ها و گستره هایی شدند و هر چه راه بیشتری پیمودند بیشتر به عقب بازگشتند ... یکدیگر را کشتند ، پرستیدند ، عناد ورزیدند و خداوند از دیدن این همه خشونت و زشتی و ناپاکی و بدی و آلودگی گریست !
و خداوندگار بر این مردم بدبخت گریست ... پس کوه ها را به درون دریاها ، دریاها را به درون خشکی ها راند و عظمت جهان را برای انسان کوچک نمود .
زمانی که خداوند گریست ، انسانها به فتح مرزها و خط ها بالیدند ، سرمست از کینه توزی اشک خداوند را ندیدند و او همه چیزهایی را که در شش روز آفریده بود کم کم پاک کرد ...
روز اول خداوند روشنایی را برای انسان کم سو کرد تا زمان برایش بی مفهوم بگذرد و سپس روز دوم آسمان و اقیانوسها را در هم نوردید و روز سوم آبها را بر سر خشکی ها کوباند و سپس خداوند فرمودند که تمامی نباتات و گیاهان دانه دار و درختان میوه بارشان کم شود پس همین طور شد . روز چهارم خدا خورشید وماه را در چشمان انسان کوچک جلوه داد تا زیبائیش را درک نکنند تا انسان در تاریکی جهل خود فرو رود . روز پنجم خدا آبها را از گونه های زیادی از موجودات تهی کرد و سپس حیوانات اهلی و وحشی و خزندگان را برای دشمنی با انسان فرستاد و اما روز ششم ، خدا انسان را همچنان در جهل و خودخواهی و غرور خود نگاه داشت تا در لجن زاری که خود ساخته است زندگی کند و نه در عظمتی که خداوند برایش ساخته است .
و خداوند آن روز گریست و همچنان میگرید .
حالا دیگه درست یادم نمیاد که اولین بار خودش رو دیدم یا خوابش رو دیدم . توی خوابم شاد بود و همش میخندید انگاری که میخواست به همه دنیا و هر چی که توش هست بخنده و بره ... چشمهاش از خنده پر از اشک شده بود و هی برمیگشت و نیم نگاهی میکرد و میخندید . حتی تو خواب سفید تر هم شده بود و تپل تر ، حالا دیگه قاطی کردم چون واقعا هیچ وقت ندیده بودم که خیلی بخنده ؛ خیلی که خوشحال بود فقط یه تبسم ...
الان باز درست یادم نمیاد که اولین بار خودش رو دیدم یا صداش رو شنیدم ، صدای معصوم و مهربون با یه دنیا لطافت ، خود واقعی اش ولی صدائی بم داره که کمی هم خشن به گوش میرسه البته باز مهربون ، وقتی از پشت درختها اول صداش میومد میدونستم خودشه ، صداش با همه دنیا فرق میکرد ، شاید هم برای گوش من فرق میکرد ...
باید فکر کنم ببینم که اولین بار من به چشمهای اون نگاه کردم یا اون به چشمهای من خیره شد و گفت سلام . چشمهاش پر از صداقت بود و راستی ، چشمهای خودم رو نمیدونم چون از ترس اینکه نفهمه من عاشق اش شدم هی چشمهام رو از زیر سنگینی نگاهش میدزدیم و هی زمین و هوا رو نگاه میکردم تا نکنه بگه ای بابا با یه نگاه عاشق شدی ...
خدای من ! چقدر سخته که توی ذهنم بگردم و ببینم که اولین بار اون اسم من رو صدا کرد یا من اسمش رو با همه وجودم فریاد زدم . باید بازم به مغزم فشار بیارم . اون اومد من رو صدا کنه و من هم دقیقا همون لحظه همین قصد رو داشتم برای همین هیچ وقت نفهمیدم که وقتی توی یه لحظه همدیگر رو به اسم صدا کردیم ، کدوم یک از ما بود که توی اون اسم سه حرفی خواستن رو فریاد زد ...
ولی خب بد هم نیست چون الان دیگه یادم نیست برای اولین بار ، اون گفت خداحافظ و رفت یا این من بودم که نگاهی کردم و رفتم . نمیدونم چی شد و کی بود فقط میدونم عقب عقب میرفتیم و هی اون فاصله بیشتر میشد انقدر که دیگه به سختی میتونستیم همدیگر رو ببینیم ، ولی کدوم یکی کلمه خدانگهدار رو زیر لب زمزمه کردیم واقعا نمیدونم ...
برخلاف باور بعضی از مردم که این ملت را بی احساس نسبت به فرزندانشان میدانند ، در تمام لحظاتی که در خیابانها و پارکها گشتی زدم ، صحنه هایی دیده ام که دال بر علاقه زیاد اغلب والدین به بچه هاست . دوچرخه سواری مادر و دختر ، فوتبال بازی پدر و پسر روز یکشنبه ، گردش در پارک والدین و بچه ها و شنبه و یکشنبه هایی که پدرها و مادرها وقتشان تماما صرف بردن و آوردن بچه ها به ورزشگاه ها و غیره است . والدینی که در عین ندار بودن هم بچه های خود را با بهترین و تمیزترین لباسها به مدرسه میفرستند و با بضاعت کم رفتن بچه اشان را به گردش های دسته جمعی ممنوع نمیکنند .
فروشگاه ها و گردش گاه ها پر از مردمی لبخند به لب و صمیمی است . دیدن پیرمردها و پیرزن های فراوان دوش به دوش هم و روی نیمکت های کنار راین نشان از بالا بودن عمر در این کشور صنعتی است . کشوری که مردمش با راهکردهای دولتی آن را ساخته اند.
آلمان کشوری سرسبز است ؛شاید بیشتر شبیه به کارت پستال !
اولین چیزی که در این کشور مرا به تفکر وا داشت این است که این ملت برای انجام کارهایشان و در کل زندگی کردن از کوتاه ترین و ساده ترین راه برای انجام هر چیز استفاده میکنند...
دغدغه خیالی نیست چون همه چیز اینجا تعریف مخصوص به خودش را دارد و برای هیچ کاری لزومی به فکر کردن و پیچیده کردن مسائل نیست . بنابراین با حداقل استرس و فشار روحی میتوان زندگی کرد.
گفتنی ها زیاد است .
حال کفش و کلاه کرده ام به سفر فرنگ . به تجربه دیدن اجنبی ها و هم سفره شدن با فرنگی ها .
این تجربه را بسیار دوست دارم و مطمئنم که خواهم آموخت و آموخته هایم را با دیگرانی که نمیشناسم تقسیم خواهم کرد. حال من ایرانی برای پول خرج کردن در همان کشورها تمام اسناد و مدارک خواسته را کنار هم چیده ام تا راهم دهند و آنان با ترس از اینکه یک بیگانه وارد خاکشان نشود به امید ماندگار شدن ... !
تمام این رنج سفر به تجربه اش می ارزد .
درخت سبز ٬پارک دلفین ها ٬ کاریز و غروب کیش ... اینها دیدنیهای کیش است .
بازار پردیس ٬بازار مرجان ٬ بورس نفت و سازمان منطقه آزاد ... اینها تجارت کیش است .
سرعت مجاز حداکثر ۳۰ کیلومتر ٬ بوق زدن ممنوع ٬ جریمه اتومبیلهای کارواش نرفته وعدم تردد موتور سیکلت ... اینها قوانین کیش است .
قدم زدن در ساعت دو نیمه شب ٬ قفل نکردن اتومبیل ها به محض پیاده شدن ٬ دزدگیر نداشتن ماشین ها ٬ تردد و دوچرخه سواری راحت خانمها در ساعات خلوت شب ... اینها امنیت کیش است .
همه اینها تشویقم میکنند که سالی چند بار به این جزیره خارجی ـ اگرچه داخلی ـ بروم .
هرچند که بیشتر وقت من به جای تفریح ٬ صرف خواب و مطالعه شد ولی باز خوشحالم که چند روزی را در آرامش٬ استراحت کردم . جای همه دوستان خالی بود . به جای همه خوابیدم !
بر اثر بی توجهی سیاستمداران کیش با همه زیبائیها و قابلیتهاش به یک جزیره متروکه تبدیل شده است.
سالها قبل ٬ که ساخت و ساز در این جزیره توریستی شروع شد ٬ برای جلب توریست خانمهای خارجی اجازه داشتند بدون حجاب تردد کنند ولی به قدری کارگران ساختمانی در حال ساخت و ساز کارشان را برای دیدن خانمها متوقف کردند که دستور صادر شد همه باید حجاب داشته باشند و توریستها ـ حتی ایرانیها ـ به علت معذوریتهای ایرانی ـ عربی به کشورهای امارات متحده عربی و ترکیه هجوم بردند . حداقل برای کشورهای همسایه بد نبود .
وقتی افق کاری ام را در آینده تجسم میکردم ٬هرگز آن را چنان که هست لمس نکردم . سالها تحصیل ٬به دنبال کار بودن و عوض کردن شغلهای مختلف و بالاخره شغلی که آرزویش را داری ... هربار اینچنین است .
حالا که به هفت سال پیش در نقطه شروع فکر میکنم ٬باز هم افق های فکری ام را زیر و رو میکنم .
کار ٬ پول ٬ شخصیت ٬ اجتماع ٬ خانواده .......
هفت سال است ٬که سینما نرفتم و نقد فیلمی ننوشتم . به هیچ موزه و نمایشگاه سالانه و دوسالانه ای نرفتم و شعری حفظ نکردم.
هفت سال است ٬ که موسیقی را رها کرده و سازی نزدم . با دوستانم به قهوه خوری و نمایشگاه کتاب نرفتم و بجای هفته ای سه کتاب ٬ در ماه سه کتاب در بدترین شرایط خواندم .
نوشته های پراکنده و نیمه کارم در کمد رها شده است .
گو اینکه الان سقفی در بالای سر است و وسیله ای به زیر پا ولی گاهی احتیاج به بازنگری به راه رفته داریم . شاید این راه بد هم نبود ولی نتایجش کافی نیست .
برای خود بودن و خود ماندن نباید تلاشی کرد ٬ بایستی گذاشت که همه چیز بیاید و برود به نرمی آب روان و یک تکه ابر سفید در آسمان .
دوست ندارم سنگینی چیزی را حس کنم .
روزها را به عقب برنمیگردم و به جلو هم نمیخواهم بروم .
من در نقطه صفرم .......... همین .
شروع اش ٬تصمیم راجع به ساختن خانه ای جدید بود و به دنبال طراح گشتن و بعد از کلی سرو کله زدن با افراد مختلف٬ نتیجه افسوس خوردن بر افکار بازاری صفت در این دنیای مجازی ...
و اما بعد از آن ٬ آشنائی با وبلاگ دیر تش باد سرباز معلم جنوبی مهربانی که معلم کوچکترین مدرسه دنیاست با چهاردانش آموز و زیبائ وبلاگش تا به دنبال طراحش گشتن و ناامیدشدن ....... از دیدن گزارش نمایشگاه گروهی عکاسان بندر دیر در جنوب ایران در وبلاگ این سرباز معلم و آشنائی با مسیح و وبلاگ زیبایش و بالاخره یافتن طراح اش ٬ آن هم فقط یک ایمیل .....
در این مدت کوتاه زحمت بسیار به محمد رحیمی زاده بزرگوار دادم ولی خوشحال که بعد از مدت طولانی در زمانی بسیار کوتاه در کمال ناامیدی پیدایش کردم و در این راه با عزیزانی آشنا شدم که نمیشناختم . حالا مسیح عزیز را بهتر می شناسم و عبدالمحمد شعرانی و شاگردانش حسین ٬مهدی ٬حمیده و پریسای عزیز ....... محمد رحیمی زاده را و دور افتاده ترین جاهای ایران که شاید ته دنیا باشد با مردمانی ساده و پرعطوفت که دانش و عشق بسیار دارند .
خوشحالم که خانه مجازی ام ٬همیشه توقفگاه و گذرگاه دوستان بسیاری بوده است که از آنها می آموزم و دنیا را در یک جعبه کوچک تجربه میکنم .
شادمان ام که خانه عوض شد ولی مهمانان خانه هستند ...... بیشتر میشوند که من بیشتر بیاموزم.
هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم ٬در انتظار معجزه ای هستم .
معجزه غنچه دادن گلی در باغچه حیاط ٬ معجزه پرواز پرنده ای در آسمان آبی و معجزه حرکت یک ماهی در حوض حیاط ...
معجزاتی بی نظیر : من امروز می بینم ٬ باز هم می شنوم ٬ بوی نان به مشامم می رسد و پتویم را لمس می کنم .
معجزه بودن پدر٬ مادر٬دوستان و همه کسانی که دوست شان دارم . معجزه زمان که باز مهلت میدهد که در این طبیعت هر آنچه را که میخواهم تجربه کنم . معجزه مکان که به من اجازه میدهد به هر کجا که میخواهم بروم و در آخر معجزه بودن که چطور باشم و چگونه ادامه دهم...........


